تبليغاتX
عشق از زندگی کردن بهتر است...


عشق از زندگی کردن بهتر است...

برای او........

             من از دوست داشتن فقط لحظه ها را می خواستم

             آن لحظه یی که تو را به نام می نامیدم

              و من دیگر برای تو از نهایت،سخن نخواهم گفت

             که چه سوگوارانه است تمام بایان ها

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:47 توسط سیما| |

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ( دکتر علی شریعتی)

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند ( دکتر علی شریعتی )

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

 

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

عشقی فراتر از انسان و فروتر از خدا نیز هست؛

و آن دوست داشتن است

♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥ ♥

دوست داشتن از عشق برتر است

و من هرگز خود را

تا سطح بلند ترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 15:40 توسط سیما| |

سلام دوستای خوبم من توی مسابقه انتخاب وبلاگ برتر شرکت کردم اگه به نظرتون این وبلاگ شایسته انتخاب هست لطفا روی لینک" انتخاب وبلاگ برتر"که گوشه وبمه کلیک کنید تابرای وبم یه امتیاز ثبت بشه.

ممنون از همه تون

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:15 توسط سیما| |

تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است.


تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که


به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم ...!!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 13:6 توسط سیما| |

در ابتدای با تو بودن
شعری سرودم به وزن عشق
که واژه هایش را نگاه،
و مضونش را تبسم به من ارزانی داشتند
در ابتدای با تو بودن
زمان لبالب از محبت بود
و من،
بی آنکه احساس کرده باشم
در کجای زمین ایستاده ام
بتو خندیدم
و باران یگانه شاهد ما بود
در ابتدای با تو بودن
سروده های من بوی پرنده می دادند
و لحظه ها،
صمیمیت قلبهای ما بودند

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:58 توسط سیما| |

عشق هدیه ای نمی دهد مگراز گوهر ذات خویش

وهدیه ای نمی پذیرد مگراز گوهر ذات خویش

عشق نه مالک است ونه مملوک،

زیرا عشق برای عشق کافی است.
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 14:57 توسط سیما| |

زندگي ، بي عبورت جريان دارد روزهايش مي گذرند تا تمامت كنند

اما هرچه روزها هفته مي شوندو هفته ها ماه ،هرچه ماهها فصل  مي شوندوفصلها سال ، اين تو يي كه هي بزرگ تر مي شوي ومن هي حقيرتر .

نگاه نمناك من ،هميشه آواره ي اشكهايي ست كه تو را تكرار مي كنند

گاهي تصميم مي گيرم از شهر چشمهاي تو بروم

دلم مي خواهد يكبار هم فصل عبور باشد..

عبور از سايه هايي  كه رنگ تو را دارند

عبور از بارانهايي كه  تو را مي بارند 

عبور از احساس  محالي كه پا به پاي  بغضهاي كال من مي آيند بي هيچ چشم داشتي !

دلم مي خواهد نگاه غزلم را از ميان  كلمه هاي بي رنگ ولعابم بيرون بكشم تا  تمام تن، غزلت شوم!

اگر هنوز دست به بام علاقه دارم وهنوز دلم مي خواهد ميان دستهاي تو ،  آفريده شوم

تنها دليلش صبوري  عاشقانه هاي من است !

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 16:34 توسط سیما| |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانی ام را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من ماءنوس بود

لحظه پایانی ام را حس نکرد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:30 توسط سیما| |

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد

تو که نزدیک تر از من به منی می دانی

دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد

هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم

از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد

دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق

بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد

ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 11:42 توسط سیما| |

اين حال من بی توست
بغض غزلی بی لب
افتاده ترین خورشید
زیر سم اسب شب

این حال من بی توست
دلداده تر از فرهاد
شوریده تر از مجنون
حسرت به دلی در باد

پیدا شو که می ترسم
از بستر بی قصه
پیدا شو نفس مرده
می ترسه ازت غصه

بی وقفه ترین عاشق
موندم که تو پیدا شی
بی تو همه چی تلخه
باید که تو هم باشی

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 15:35 توسط سیما| |

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی .. همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:26 توسط سیما| |

نمي دانم  چرا خيال تو با نفسهاي من يكي شده است!

چرا همواره عطر باورت در هواي من پر است!

نمي خواهم تو را در تكرار تعابيرم از دست بدهم وخيالت را به همين سادگي  خراب كنم!

فقط خواستم بگويم اگر اين روزها ، دست ودلم به تدارك و نوشتن دلتنگي هايم نمي رود

اينبار دليلش تو نيستي ! دليلش بهتي است كه روزهاست فكرم را اسير كرده است

كاش باران مي آمد وهمه چيز را مي شست وبا خود مي برد..

اينبار تشنه ام ! تشنه ي خوابي كه بوي آرزو ندهدبوي واژه واتفاق ندهد ! بوي اشك ندهد......

فقط ساده باشد وآرام ! عميق باشد وطولاني !!!!

خوابي شبيه مرگ  چون مي خواهم فارغ شوم از اينهمه خستگي دنباله دار !  ميدانم دلخور مي شوي

اما  اينبار به خوابم نيا زيبای من .... !

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:19 توسط سیما| |

اي
همراه

مـــــــــن

تنــــــها با تو

تا اوج عشـــــــق

هـم پـــــــــــــروازم

با قلب تودلدارمن هم آوازم

توهمپـــــــــای من، تنـــها با من

هـــــــــــــــــــم آوایـــــــــــــــــــــ ــی

با درد مــــــــــــــــن، آشنـــــــــــــــایــی

تکيـــــــــــــــــــه گاهی ، همصــــــــــدایــی

ما فرياد عشـــــــــــــــــــق، در قلب شــــــــب

دلـــگرمی عاشــــــــــقای بيصــــــــــــدایيــــــ ــــم

ما، دل ميبازيم دريا دريا ،تابيکران،عاشقای بی پروایيم

تو، با مــــــــــــن بمـــــــــــان، اي مهـــــــــــــــــــــرب ان

چون ماه شــــــب در آســــــــمان؛ بر من بتــــــــــــــــــــاب

تا بيـــــــــــــــــکران مثـــــــــــــــــل مهتــــــــــــــــــــــ اب

مــــن تا مـرز جان؛ از عشقمان ميسـوزم ای آرام جـــان

بر من بتـــــــاب تا کهــــکشــان مثــــل آفتــــــــــاب

ما؛ فريــــاد عشـــق در قلــــب شب دلگـــــرمی

عاشقــــــــــــاي بيصــــــــــــــــــــدا یيم

ما؛ دل ميبازيم دريا دريا تا بيکران

عاشقـــــــای بي پــــروایيـــــــــم

اي تورؤيـای شبهای مـــــــن

عشق و ببين تو چشمای من

دستات و تو دســت من بگذاردرلحظه های ديـدار

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:41 توسط سیما| |

بازی عشق


ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:54 توسط سیما| |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

 و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 19:18 توسط سیما| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت